اولياء الله آملى

136

تاريخ رويان ( فارسى )

مجموع را در خوابگاه بكشت و هيچ آفريده را اين معلوم نبود . بامداد پدر ز گرمابه بدر آمده بود و در مسلخ نشسته و امير همام نديم و [ امير ] دابو پيش او نشسته بودند . با حرب درآمد و سلام گفت و گرزى در آستين داشت ، بر سر پدر زد و بكشت و مجموع سرها را در ميدان انداخت و آواز داد كه من اين كار به اجازت شاه مازندران كردم . و قاصدى پيش ملك شاه غازى فرستاد كه من از جملهء بندگان توام . چون قاصد برسيد ملك گفت كه بر طاعت ما هست يا نه ؟ گفت « آرى ! » گفت « اگر راست مىگويد ، در اين دو سه روز به ما پيوندد كه ما را كارى هست . » و عهدنامه نبشته به امان فرستاد . چون قاصد به با حرب رسيد ، ترتيب لشكر راست كرد و با سيصد سوار و آلاتى بىنظير پيش شاه غازى آمد . ملك هم در روز لشكر برنشاند و با حرب را در پيش داشت و اول به ديلمان شد و بعد از چند روز به كلار آمد . و از آنجا به كوره - شيرد درآمد . و از كوره‌شيرد به كجور پيوست و آتش در ولايت نهاد ، چنان كه خشك و تر نگذاشت كه نسوخت . و از آنجا به سرداوى رجه « 1 » آمد . استندار كيكاوس ، بر همان طريق كه با علاء الدوله حسن كرده بود ، با جمله سوار و پياده به راه آمد و كمين‌ها ساخت و مصاف پيوست ، تا كار سخت شد . لشكر روى به هزيمت نهادند . اصفهبد پرسيد كه اينجا چه افتاده است ؟ گفتند « لشكر شكسته شد . » گفت : « تخت مرا بر زمين نهيد . » تخت بياوردند و بنهادند و بنشست . و گفت : « موزه و رانين من بگيريد . » مردم گفتند كه چه خواهى كردن ؟ گفت : « اى فلانان ! شما همه به هزيمت برويد كه من اينجا نشسته‌ام تا كيكاوس بيايد و مرا بگيرد . » اسفاهيى بود از آن او ، مردى بزرگ و خدمتگار قديم ، به نزديك اهلم نشستى ، كيانامور نوكلاته نام داشت . پيش آمد و گفت « چون خواهى نشستن ، بفرماى تا تخت ترا اينجا برند كه هردو

--> ( 1 ) - سردار رجه . تاريخ طبرستان مير ظهير الدين ص 46 .